پشت چراغ قرمز... دست دخترکی که زیبایی کودکانه اش  پشت آشفتگی و شلختگی اش پنهان است ، ازپنجره باز ماشین وارد  و از  بیخ گوشم رد می شود... با دسته ای گل نرگس در دستانش... دارم از کوره در می روم از نزدیکی این همه گل به صورتم ... اما چشمانم که در چشمان دخترک گره می خورد آلرژی را فراموش می کنم و طبق معمول که جنبه گره خوردن نگاهم را با نگاه بچه های دستفروش ندارم ، شاخه ای گل می خرم. دخترک می رود سراغ ماشین بعدی. من  اما اندیشه ای تلخ آزارم می دهد... ده سال پس از این به جای گل چه خواهی فروخت در بستر وحشی این خیابانها؟!