فقط برای تو
پنج شنبه می آید، به تو فکر می کنم و به آن حجم مکعب مستطیل سرد وسنگین که دروازه حیاط حیات ابدی توست و زنگش یک سلام و یک فاتحه. من می آیم با اشتیاق و زنگ می زنم، تو اما جواب نمی دهی.من بی تعارف می نشینم، اینجا که بودی از این حرفها باهم نداشتیم، هیچ تعارفی با هم نداشتیم. تو ساکتی من هم ساکت می نشینم و گلها را پرپر می کنم .صدایت در گوشم زنگ میزند، داری می گویی:دست بردار بچه جان به این گلها چکار داری!
می خواهم گلبرگهایش را بریزم بر سر و رویت تا قاطی عطر این گلاب و خنکی آن آبی شود که غبار یک هفته را از خانه ات می شوید. باید بروم و به پشت سرم که نگاه می کنم آن جسم مکعب مستطیل سرد وسیاه را می بینم که دروازه حیاط حیات ابدی ات شده و در تمام این روزهای برفی و بارانی وآفتابی تک وتنها چشم انتظار میهمانی است که بیاید و دری بزند و بی آنکه
منتظر جواب باشد، بی تعارف بنشیند و برایت (نه! برای دل خودش) با تو حرف بزند. تو اما در را برویم نمی گشایی، دستهایت چه دورند! دلم برای دستهایت تنگ شده...
بر عرشم برید