تبليغاتX
ارغنون

شما  که یک هفته رو تو تقویمتون به اسم زن نامگذاری کردین دستکم چهار تا قانون مفید هم به نفعشون تصویب کنین ...لااقل اونایی رو که هستن اصلاح کنین... حداقل توی این یه هفته لا به لای همین سمینارها و همایشها و جشنهای گل گلیتون به این بهانه  یه تفحصی کنین ببینین چه قوانینی شاید برای زن دیروز توی این مملکت جواب میداد ولی برای زن امروزی توی این جامعه دیگه جوابگو نیست و لازمه تغییر کنه. تو که به عنوان زن میری می شینی در صدر مجالس سرنوشت ساز این مملکت، تو جایگاه امروزتو مدیون شیرزنانی هستی که پای حق خودشون و همجنسانشون وایستادن و برای بدست آوردن حق طبیعیشون یعنی جنس دوم محسوب نشدن مبارزه کردن ... تو که روی شونه های اونا بالا رفتی و امروزت رو مدیون رنج دیروز اونهایی چند بار از موقعیت و مقام خودت مایه گذاشتی برای دفاع از حیثیت و حق زن این آب و خاک؟! اگه  هیچوقت این کارو نکردی پس بدون که نماینده ما زنان این مرز و بوم نیستی... فقط یه پز عالی هستی... از جنسیتت سوء استفاده شده برای اثبات ادعای برابری که وجود نداره ... چون هنوز هم  اینجا مادر - یعنی زنی که تمام وجودش رو از قبل تولد تا آخرین نفس خودش به پای بچه هاش فدا می کنه- تمام مسئولیت نگهداری و مراقبت و پرستاری و تربیت و تر و خشک کردن و غیره  بچه به پاشه اما پای دادگاه و طلاق و این حرفا که پیش میاد پدر و جد پدری و تمام فک و فامیلای پدری همشون برای سرپرستی بچه به اون مادر بیچاره اولویت دارن ... .

پی نوشت: آقایون گارد نگیرن لطفا... هیچ دلیلی وجود نداره که اگه حق زنان پایمال نشه در عوضش حق مردان پایمال میشه... این همون طرز فکر ابلهانه ای که در طول زمان توی کله هامون فرو کردن که یا باید مرد، سالار باشه یا زن.

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:33 | لینک ثابت |

 

پشت چراغ قرمز... دست دخترکی که زیبایی کودکانه اش  پشت آشفتگی و شلختگی اش پنهان است ، ازپنجره باز ماشین وارد  و از  بیخ گوشم رد می شود... با دسته ای گل نرگس در دستانش... دارم از کوره در می روم از نزدیکی این همه گل به صورتم ... اما چشمانم که در چشمان دخترک گره می خورد آلرژی را فراموش می کنم و طبق معمول که جنبه گره خوردن نگاهم را با نگاه بچه های دستفروش ندارم ، شاخه ای گل می خرم. دخترک می رود سراغ ماشین بعدی. من  اما اندیشه ای تلخ آزارم می دهد... ده سال پس از این به جای گل چه خواهی فروخت در بستر وحشی این خیابانها؟!

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:47 | لینک ثابت |
آخه مردم آزاری هم حدی داری... اینا چه جور کامنتایی هستن میذارید...بازاریابی  یا بازار گرمی هرچی که اسمشو میذارید مهم نیست مهم اینه که اصلا خلاقانه و جذاب نیست... (سلام عزیزم وبلاگ خوبی داری .. منو  لینک کنی خوشحال میشم...) نه عزیزم من ترجیح میدم لینچت کنمُ! براتون چندتا نمونه گذاشتم اینجا که حسابی دلتون شاد بشه ... البته اگه وبلاگ داشته باشین خودتون با این جور کامنتهای بی ربط آشنا هستین.

۱- طرف آخر هنر گرافیک و نقاشیه!و آخر بازاریابی!... به فکر فرو رفتم  وقتی گفت نیای ضرر می کنی!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااااااااام
سلاااااااااااااااااااام
سلااااااااااااااام
سلاااااااااام
سلاااااام
سلاااام
سلاام
سلام
.?
.?
..?
...?
....?
.....? آپم خوشحالم ميکني اگه بياي و نظر بدي
......?......................?...?
..........?.............?............?
..............?.....?...................?
...................?.....................?
................?......?..............?
..............?.............?....?
.............?
...........? منتظرتم
.........?
......?
....?خوشحالم کن
..?
.?
??????????

...............وي پي ان رايگان..............

...........طراحي عکس با کمترين قيمت ممکن............

......طراحي عکس هاي فتوشاپي و لوگوي سايت.......

------------------اگه نياي ضرر ميکني-------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

۲- این یکی مختصر و مفید رفته سر اصل مطلب!

☼ سلام و درود ! ☼ ஜ ممنون از پست جالبی که گذاشتی ! ஜ☼ خوشحال میشم به من هم سر بزنی ! ☼ تبادل لینکـــــــــــ پذیرفته می شود !!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

۳- اینم یه نقاش رمانتیک

•*.
.•*..*•.ســــــلام ....
.•*..*•. .•.
.•*..*•. .•*..*•.
.•*..*•. .•*..*•. .•*چطوري؟
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
.•*.من آپمممممممممم.•*..*•. .•*..*•. .
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*. اگه مايل بودي بيا ببين
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .
-´´´´#####´´´´´´####.•*..*•. .•*..*•.
´´########´´#######.•*..*•. .•*..*•.
´############´´´´###.•*..*•. .•*..*•.شاد باشي مهربون
#############´´´´´###.•*..*•. .•*..*•.
###############´´###..•*..*•. .•*..*•.
############### ´###..•*..*•. .•*..*•..
´##################.`.•*..*•. .•*..*•.
´´´###############..•*..*•. .•*..*•. آرزومند آرزوهــــاي قشنگت
´´´´´############.*.•*..*•. .•*..*•.
´´´´´´´#########.`.•*..*•. .•*..*•.
´´´´´´´´´######..•*..*•. .•*..*•.
´´´´´´´´´´´###..•*..*•. .•*..*•.•
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*.
لطفا منو با نام .... لينك كن
منتظر حظور سبزت هستم
موفق باشي

--------------------------------------------------------------------------------------------------

۴- اینم نشان دهنده  استفاده از تمام ابزار برای تبلیغات انتخاباته ... طرف کاندید انتخابات بوده ... این دیگه نوبره واقعا

بنام خدا
باتشکر از وبلاگ زیبا وبا محتوایتان
باورهای من(ا-آ فرزند..ستان)
من بهار را باوردارم
باور دارم که همدلی بهتر از هم زبانی است
باوردارم که می توان غرور وثروت از دست رفته قوم ... را ، به آنها برگردان
باوردارم که می توان سرمایه خدادادی این سرزمین در جهت اعتلاء وسربلندی مردمانش به ثروت تبدیل کرد
باور دارم که جوانان رشید وبرومند این سرزمین با ایجاد اشتغال به بالندگی خواهند رسید وباعث سربلند این سرزمین خواهند شد
باور دارم که می توان با انتخاب مدیران شایسته وبایسته برای خدمت ،سایه های فقر واعتیاد را از رخسار مردان وزنان وکودکان این سرزمین زدود
باور دارم با ساز کار درست وتدبیریی علمی می توان غبار تیره باند بازی ،فامیل سالاری وگروهی گرایی را از رخسار مدیریت این شهر پاک کرد...

دیگه چی بگم... بهرحال من که خوشم نمیاد قاطی کامنتام اینجور کامنتای بی ربط به موضوع و وبلاگم داشته باشم... شما چطور؟

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 17:24 | لینک ثابت |

جنون آنی یک زن

پنج ساله بودم یا شش ساله ، عروس با آن لباس سپید و بلند و چین و واچینش  برایم حکم ملکه را داشت... موجودی متفاوت با روزهای همیشگیش ... حکمفرمای جماعتی که آن شب دورش گرد آمده اند و همه حواسشان به اوست . شاید هفت سالم بودم، در یک مهمانی عروسی متوجه شدم که عروس نشسته و دارد غذا می خورد، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم... مگر عروسها هم غذا می خورند... عجیبتر این که کسی از این کارش تعجب نمی کرد ... این آدم بزرگهای مزخرف... همین هایی که از کودکی در کله مان فرو کردند بهترین لحظه زندگی هر دختری وقتی است که لباس سپید عروسی را می پوشد ... آرزوی هر دختری است که یک روزی عروس بشود. شاید راست می گفتند اما...

... پانزده ساله بودم،  تمام دخترهای اطرافم را می دیدم که آرزویشان همین است من اما می خواستم دنیا را عوض کنم و آن دامن بلند و سپید دست و پاگیرم بود ... نمی خواستمش...

 بیست ساله بودم، دوست هایم روزی هزار بار ،هزار هزار بار قربان صدقه شوهران نداشته شان می شدند و فکر می کردند که شب عروسی شان لباسشان چطوری باشد بهترست... روبان هایش، تورهایش، دسته گلشان، دستکش بپوشند یا نپوشند ... ازاین مزخرفات... من اما از لباس بلند و سپید عروسی بیزار بودم هنوز...

 بیست و پنج ساله بودم  و بیزار تر و...

و دوستهایم همه ، عکس های عروسیشان را در آلبوم خاطراتم قطار کرده اند... من اما هنوز بیزارم از این شب...

و امشب در این لباس  سپید و بلند اسیرم ... این انتخاب من نبود ... دیگران مرا به این کار واداشتند ... نه ...نه هم آغوشیت را نمی گویم... که حتی سالها پس از این هم، آغوش تو تنها آغوشی است که از میان تمام آغوشهای باز به سویم انتخاب می کردم ... این لباس را می گویم .. و این همه سر وصدا... برای چیست...

آرایشگر احمق! به او گفته بودم ناخن مصنوعی نمی خواهم  اما آخر کار خودش را کرد ... به ناخنهایم نگاه می کنم و به تو با آن کت گل و گشادت و با آن کراواتت چه شسته رفته شده ای ... شده ای شبیه یک جنتلمن واقعی! رو برویم ایستاده ای من اما این لباس سپید را نمی خواهم؛ دستانم را  به سمت گردنت می آورم و ناخنهایم را با تمام وجود در گلویت فرو می برم و خون گرم فواره می زند از گلویت ...

دیگر سپید نیستم ... دیگر هرگز این لباس را نخواهم پوشید... پایان.

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 18:2 | لینک ثابت |
امروز دوباره دلم اون  تاب درختی ِ  باغ پرتقالی رو می خواد که همسایه انجیر بود،  دلم  گونه های مرطوب  از وضوی همیشگی پدربزرگی  رو می خواد که به اندازه خاطره تاب و پرتقال و انجیر و بوته های تمشک و تیغ  ازم دورن ... به اندازه تمام کودکی های رفته و بی برگشت...
نوشته شده توسط سودابه محمدپور در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 21:44 | لینک ثابت |

چه دردی داره  چیزایی  رو که دلت میخواد بنویسی نشه  بنویسی و چیزایی رو که میشه بنویسی دلت نخواد  که بنویسی.

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 10:24 | لینک ثابت |

من یک شعر اتفاقیم

سروده شده  در میانه اشعار دیگران

نیمه تمام رها شده 

زنده به گور  در گورستان سرنوشت دیگران

گاهی نبش قبرم میکنی

تا با ابیاتم  شعر دیگران را سامان دهی

من اما فقط بیتی از تو می خواهم

که پایانی باشد بر این شعر ناتمام رها شده...

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه دهم فروردین 1391 ساعت 21:26 | لینک ثابت |

دستشویی عمومی ترمینال ، سه یا چهار سال پیش... زنی شلنگ به دست داشت توالت ها و کف دستشویی رو می شست و مثلا تمیز می کرد و درست کمی اونورتر از روشویی ها یه اتاقک خیلی خیلی کوچیک و تنگ بود با یه موکت رنگ و  رو رفته تیره که زن جوانی اونجا داشت سفره ناهار ساده ای برای خودش و همکارش می چید...

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 22:52 | لینک ثابت |

هرچندکه خواهرم اصرار داشت Mars Attacks رو نبینم و به عنوان یکی از طرفدارای پروپاقرص تیم برتون ، این کار رو در شان و اندازه کارهای دیگه  برتون نمیدونه و معتقده که نباید بذاره کسی این کار تیم برتون رو ببینه... اما خب من دیدمش... . درسته ، زیاد آدمو یاد کارای تیم برتون نمی اندازه  و اگه نمی دونستم کارگردانش کیه شاید فقط از روی آهنگش که کار دنی الفمن بود (طبق معمول) یاد تیم برتون می افتادم. اما نکات جالبی درش پیدا کردم... به مسایل فنی و تکنیکی ش کاری ندارم چون در تخصصم نیست، منتقد سینمایی هم نیستم که بتونم نقد سینمایی دربارش بنویسم... .

یه نکته جالب توی این فیلم این بود که مریخی ها درست وسط صحرای نوادا فرود اومدن و فتح زمین رو از امریکا شروع کردن ضمن این که فیلم  این حس ناجی دنیا بودن ارتش ایالات متحده رو هم به شوخی گرفت... و نکته جالب تر این که حتی سلاح  هسته ای هم نتونست مریخی ها رو مغلوب زمینی ها کنه، بلکه اونا با شنیدن موسیقی مغزشون از هم می پاشید و نابود می شدن... بعله... اونا مغلوب هنر شدن نه بمب هسته ای ... . هه هه... واقعا اگه اینجوری باشه چه کلاهی میره سر اونهایی که به جای این که پولشونو خرج پیشرفتهای هنری و فرهنگی بکنن خرج ساختن بمب اتم میکنن... .

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 9:43 | لینک ثابت |

 

پس سینما باید چی رو سوژه کنه؟... مثلث عشقی که ... نه... اصلا حرف  از عشق زدن در عرصه ای که اتفاقا مخاطب عام  هم داره کار قبیحیه... چه برسه از نوع مثلثیش... خب باشه این یکیو بی خیال می شیم ... ولی  آخه با پاک کردن صورت مساله فکر می کنین که معضلات هم از بین میرن ؟!  اگه فیلمسازای ما مثلا درباره خیانت فیلم نسازن، خیانت از بین میره واقعا؟! خیانت  یه حقیقت تلخه که در جامعه بشری وجود داره و مردم و جامعه ما هم ازش مستثنی نیستن... . آهای! شما که با لحن عالمانه برمیگردی میگی «چرا درباره خیانت؟! آیا این مشکل جامعه و مردم  ماست؟!!» بی زحمت یه نگاهی به صفحه حوادث روزنامه ها بنداز.. یه سری به دادگاههای خانواده بزن... برو یه نگاهی به پرونده های طلاق حتی  پرونده های قتل های عمد بنداز و ببین تا باورت بشه که اینجا هم زن و شوهرها  به هم خیانت میکنن... . راه حل مشکلات اجتماعی مطرح کردنشونه ... نه نادیده گرفتن ... خودمونو گول نزنیم با آمارهای فانتزی تخیلی و ساختگی از زنان خیابانی و غیره و غیره  وغیره . اینجا که یه تیکه از بهشت نیست... ما همه آدمیم و جایزالخطا...

نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ساعت 20:59 | لینک ثابت |