| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
به بهانه روز گفتگوی فرهنگها
سخن گفتن نعمت بزرگی است که خداوند به انسان عطاکرده تا از او مخلوقی متمایز بسازد به نام حیوان ناطق. اما کاش این حیوان ناطق قدری بیشتر به این توانایی ارزشمندش فکر میکرد .کاش قدرت تکلم را در کنار توان اندیشیدن قرار می داد ودر تمام طول تاریخ بشری هرگز دستبه سلاح نمی برد که بی شک روزی که خداوندحیوان عاقل ناطق را خلق کردچنگ وشاخ ودندان را وسیله دفاعی او نساخت که زبان واندیشه را جایگزین سازد اما افسوس !بشر فکرش را به کارانداخت برای ساختن اولین سلاح بعد دومین ،سومین وتا امروز همچنان در حال تلاش برای ساختن سلاحهای پیشرفته تر وقویتر بوده وهست
وزبانش را برای توجیه استفاده از سلاح وتهدید به استفاده از سلاح در برابر همنوعانش به کارگرفت.شاید تاریخ بشریت فرصتهای بسیاری را برای جایگزینی سلاح بیان به جای این همه کشتاربیرحمانه ازدست داده باشد وگواهش همان صفحات سیاه تاریخ است که در تاریخ هرکشوری بر روی نقشه این جهان، ثبت شده است.اما نسل امروز بشر که این همه در مذمت نرون وچنگیز وتیمور وهیتلر واستالین گفته ومیگوید ؛خود باید نسلی باشد پیشگام در جایگزینی گفتگو باجنگ.نهادینه کردن فرهنگ گفتگو در روابط بین الملل باید پیشزمینه ای داشته باشد که براساس آن ما منطق گفتگورا برپایه شناخت هموطنان باتوجه به فرهنگها وسنتهای قومی وقبیله ای متنوعی که در کشورمان وجود دارد مورد توجه قرار دهیم.اگر امروز بیاموزیم که به اقوام وعقاید مختلف در زیر آسمان یک سرزمین احترام بگذاریم وبکوشیم خلاءهای یک اندیشه را با اندیشه ای دیگر بپوشانیم شاید آنموقع بتوانیم خود را آماده کنیم برای پذیرفتن تمام اختلافهای فرهنگی وعقیدتی بین الملل ودر این راه بیاموزیم که صدای یکدیگر را بشنویم واز آن مهمتر تحمل کنیم مخصوصا صدای مخالف را. قطعا برای رسیدن به چنین جایگاهی درک درست داشتن از فرهنگها وتمدنهای پیرامونمان راهگشا خواهدبود و برای شناخت فرهنگها یکی از بهترین راهها داشتن ارتباطی دوستانه ومسالمت آمیز است با صاحبان آن فرهنگ. |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 23:57 |
محراب علی،فریادعدالت
مردم مردم بر مرگ علی می گریند؟؟ اما کدام مرگ؟!کدام علی؟!به کدام ضربت؟!به دستان که؟بر مرگ کدام علی میگریند؟! همان علی که بامداد رمضان به ضربت شمشیری که در دستان ابن ملجم بودبا همان شمشیری که حکم قتل علی را از تمامی تاریخی که روزها و شبهایش را علی به سکوت صبر وجنگ محکوم شده بود ؛میگرفت!با همان زخمهایی که از علی مردی ساخت که هیچکس را یارای همتایی اش نیست.اما مردم بر مرگ علی اگر میگریید بدانید که علی نه یک بار که هزاران بار در تاریخ بشریت ضربت از ابن ملجمهای نامراد و نامرد خورده ومیخورد.هرکجاودرهرمکان وزمانی که به نام علی وعدل علی بی گناهی به جرم ناکرده محکوم می شود،علی از ابن ملجم زمانش ضربت می خورد.علی شهید همیشگی عدالت است و این را محراب به خون آغشته نمازش از فراز قرنها فریاد میزند.علی خنجر از پشت خورد.خون علی جاری در رگان تاریخ است وهرگاه خون مظلومی در هرکجای زمین ریخته شود انگارکه علی را دوباره وچندباره مضروب ساختند واینگونه است که علی فریاد همیشه عدل ودادخواهی در گوش ناشنوای این روزگار بیدادگرست و وای به آنان که فریاد علی را از فراسوی تاریخ نمی شنوند... |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 23:24 |
به یاد احمد شاملو
"...نازلی سخن نگفت نازلی بنفشه بود گل داد و مژده داد :زمستان شکست و رفت..." نازلی سخن بگو ، که شاعر رفت و تو را برجای گذاشت در خون رگان این روزگار... نازلی ... سخن... بگو... |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:20 |
جانا سخن از زبان ما میگویی
بگذار بدم بگویند... چه ایمان هرچه پنهانترست پاکترست.بگذار بدم بگویند، بگذار رنجیده در من بنگرند.بگذار مرا به گناهی که همواره به آرزویش بوده ام متهم کنند، چه نیازی است به اینکه خود را دربرابر این نسل تبرئه کنم؟ چرا باید ضعف مطاع از خویش را برخود هموار کنم؟ نمی کنم، بگذار مرا روحی شمارند که با زندگی آشتی کرده ام و با سرگرمی ابلهانه اش سرگرم شده ام. دیگر رنجش تلخ و اتهام این نسل مرا رنجور وپریشان نخواهد ساخت؛برعکس، چه اطمینان آمیخته با لذتی احساس می کنم.هنگامیکه در چهره نسل جدید موج خشم وسایه بدبینی را نسبت به خویش می خوانم که در من نیست، چه لذتی می برده اند این فرقه ملامتیه! حال معنی عمیق کار آنها را خوب احساس می کنم. این مردان پارسا وپاکدل و دامنیکه می کوشند تا مردم خویش را نسبت به خویش بدگمان کنند وبگونه ای رفتار میکردند تا آشنایان و خویشاوندانشان آنان را به آنچه از دل ودامانشان سخت بدور ست متهم کنند. برای کسی که شبها تا آستانه سحر تنها در گوشه اتاقش بیدار مانده وهمه هستی اش را در یاد او محو کرده است و شبها و روزها ی پیاپی، بیخواب و بی خوراک ،بی گفت وشنود ،دور از خویش واز دیگران همه، در خلوت آرام دردناکش با او درگفتگو بوده است وبدو می اندیشیده است و نجوا میکرده است وزندگی را همه به اوسپرده است و اندرونش را همه به اوداده است ورنگ زردش از رنج درونیش سخن می گوید وسکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد وسردی آرام زندگیش سوز ناآرام روحش را حکایت می کند؛ چه لذت بخش و اطمینان بخش وخوب است که به کوچه پا که می نهد در چشم مردم بخواند که او را به بیدردی متهم میکنند ، در رفتار مردم ببیند که او را به کفر تهمت میزنند و مرد دنیایش میدانند و مرد خواب وخور و راحت. اینچنین است که خلوص مطلق فرا می رسد و ایمان از غبار ریا دور می گرددو روح به عشقی زلال و دل به احساسی ناب و بی لک وبیرنگ دست می یابد، چه ایمان هر چه پنهانترست پاکترست.
گفتگوهای پنهانی،علی شریعتی |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 18:11 |
فقط برای تو
پنج شنبه می آید، به تو فکر می کنم و به آن حجم مکعب مستطیل سرد وسنگین که دروازه حیاط حیات ابدی توست و زنگش یک سلام و یک فاتحه. من می آیم با اشتیاق و زنگ می زنم، تو اما جواب نمی دهی.من بی تعارف می نشینم، اینجا که بودی از این حرفها باهم نداشتیم، هیچ تعارفی با هم نداشتیم. تو ساکتی من هم ساکت می نشینم و گلها را پرپر می کنم .صدایت در گوشم زنگ میزند، داری می گویی:دست بردار بچه جان به این گلها چکار داری! می خواهم گلبرگهایش را بریزم بر سر و رویت تا قاطی عطر این گلاب و خنکی آن آبی شود که غبار یک هفته را از خانه ات می شوید. باید بروم و به پشت سرم که نگاه می کنم آن جسم مکعب مستطیل سرد وسیاه را می بینم که دروازه حیاط حیات ابدی ات شده و در تمام این روزهای برفی و بارانی وآفتابی تک وتنها چشم انتظار میهمانی است که بیاید و دری بزند و بی آنکه منتظر جواب باشد، بی تعارف بنشیند و برایت (نه! برای دل خودش) با تو حرف بزند. تو اما در را برویم نمی گشایی، دستهایت چه دورند! دلم برای دستهایت تنگ شده...
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:44 |
تئاتر دانشجویی
این هم از جشنواره تئاتر دانشجوی یا بعبارتی دانشگاهی . تمام شد .حال دوباره همه این استعدادهی کشف شده و متاسفانه کشف نشده را مثل عروسکهای نمایشی بعد از آخرین روز اجرا جمع می کنیم و میگذاریم توی صندوق تا شاید روزی اگر بازهم دلمان خواست باهاشون بازی کنیم بریم از صندوق درشون بیاریم البته شاید...تا اون موقع خوبه دستکم نفتالینی چیزی بذاریم چهارگوشه صندوق که یوقت بیدنزنه بهشون... شهرستانیها که عطای دیده شدن رو به لقاش بخشیدن اما حداقل وقتی یک هفته از سال رو جشنواره تئاتر دانشگاهی برگزار میشه واقعا بیاین تو این چندروز صدای تئاتر دانشگاهی رو بشنویم ببیمیم این جماعت که زندگیشونوبه طور آکادمیک گذاشتن پای این هنر چیا لازم دارن چیا میخوان چیا میگن خلاصه بهشون فرصت بدیم بدون هیچ تبعیضی، همون فرصتایی که داریم خودآگاه وناخودآگاه ازشون دریغ می کنیم. قطعا اگه صداشونو نشنیده بگیریم یه صندوقچه بیدزده رو تا ابد تحمل نمی کنن، قفلشو میشکنن ومیذارن میرن... لابد اونروز تازه باید از خودمون بپرسیم پس تکلیف تئاتر چی میشه! تکلیف این همه استعداد که به چشممون نیومدن و عاقبت ازچشمشون افتادیم...! |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:15 |
نقد کپکزده
عید امسال تلویزیون با برنامه هایش ماشااله هزار ماشااله روی دست تمام عیدهای قبلی بلندشد، چپ وراست تله فیلمهای محصول سیمافیلم پخش شد تحت عنوان فیلم سینمایی وازطرفی تقریبا نصف بیشتر مستندهایی که پخش شد مستندحیات وحش بود. برنامه های کودک هم ازهیچ تنوعی برخوردارنبودند و چقدر خوب که لااقل کلاه قرمزی وپسرخاله مهمان نوروزی خانه هایی بودند که به هردلیلی مجبورند تعطیلاتشان را با تلویزیون پرکنند.ظاهرا امسال تلویزیون دچار کمبود برنامه شده بود تاجایی که این سریال جومونگ را هر روز پخش میکرد. شایدطنز مرد دوهزار چهره را اگر هرکسی غیراز مهران مدیری کارگردانی می کردجز کلیشه ای اعصاب خردکن چیز دیگری از کار در نمی آمد اما بهرحال ظاهرا مرد دوهزارچهره دلخوش کنک برنامه های نوروزی تلویزیون بود .شیرینی ماه عسل آخرش کار دست مخاطب داد و ازهرچه عسل بیزارش کرد با آن پایان الکی خوش کاملا سفارشی. ودر این اوضاع نابسامان که تلویزیون وقتش را با میانبرنامه های بی سروته ودوربین مخفی و سکانسهایی از کمدیهای کلاسیک وغیره وذالک پر می کرد نمی دانم چطور برای پخش بعضی سریالهایش با کمبود وقت مواجه شد وموکولشان کرد به بعد ازعید!خلاصه بگمانم بحران اقتصادی جهان دارد دامن تلویزیون ما را هم میگیرد،خدای ناکرده! شاید بزرگترین هدیه نوروزی تلویزیون در سال88 طعم گیلاس بود وشیطنتهای کلاه قرمزی...
پی نوشت: راستش می خواستم قید گذاشتن این پست را بزنم اما پخش فیلم سینمایی مه به کارگردانی فرانک دارابونت از شبکه اول سیما شب گذشته و سانسور غیر منطقی سکانس پایانی که در واقع امضای کارگردان بود وآن داستان کلیشه ای را پایانی متفاوت می بخشید؛ کمی تا قسمتی حرصم را درآورد. |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:43 |
در نماز خانه قلبم شعر میخوانند دیگران،می جهند بیرون از سرم
ولادیمیر مایاکوفسکی را میتوان از پیشگامان فوتوریسم روس دانست. اینکه مایاکوفسکی کی وکجا زاده شد کی کجا چرا وچندبار بازداشت و زندانی شد و در مجموع سالشمار زندگی او چیزیست قابل دسترسی که میتوان از نوشته هایی که از خود او و دوستان واطرافیان وطرفدارانش نقل شده بدانها دست یافت. نمیخواهم بگویم رویدادهای زندگی یک هنرمند بی اهمیتند وهیچ تاثیری در آثاری که خلق میکند ندارند مثلا همین عشق نافرجام مایاکوفسکی به ماریا الکساندروونا دنیسووا که منجر به تولد ابر شلوار پوشی شد که میشناسیمش و دوستش داریم.اما چیزی که به یک اثر هویت میدهد همیشه داستانی نیست که پشت آن پنهان است شاید در اشعار مایا کوفسکی هیچ چیزی مهمتر از نفس اشعار نغز و بی آلایشش نباشد.ببینید خودش در شعری به مناسبت صدوبیست وپنجمین سال تولد پوشکین خطاب به مجسمه اودر مسکو شعری طنز آلود دارد که در قسمتی از آن میگوید: ... هی به من خرده میگیرند : "مضمون شعرهایت فردی است"...
...می بینیدم؟ آنقدرآزادم بر زمین می نشینم و د برو که رفتی، سر می خورم تا جاودان تا ثابت کنم زمین نه گرد است نه صاف سر پایینی است ... اما آیا شعر یک شاعر ماهیتی جز خودش دارد؟ یک شاعر انسانی است با توانایی به شعر درآوردن افکار،عقاید،علایق وتجربه های خوب وبد زندگیش در قالب جهان بینی و تربیتی که به تناسب عصر و دوره خویش می یابدوگاه فراتر ازآن و این هیچ جای انتقاد وسرزنشی ندارد،در مورد هیچ شاعر وهیچ هنرمندی در هیچ دوره ای. دست برداریم از سلاخی اشعار ما یاکوفسکی و فراموش کنیم راز لبخند ژکوند داوینچی را .بیایید فقط از آنچه دیگران به این زیبایی سروده و ساخته اند الهام بگیریم برای ساختن دنیایی خیلی بهتر از این که هست.شماکه شاعرید آن هم یک شاعر واقعی حتما خوب میدانید که چه دردی دارد زادن یک شعر ناب: سال را از یاد می برم روز را تاریخ را به محبس می روم به انفرادی تنها روزنه ام برگی سفید شاید متولد شد جادوی انسان ستیز کلمه با همه پرتو های رنج... خواستم از مایاکوفسکی بنویسم اما ظاهرا دچار پراکنده گویی شدم...! ببخشید ولودیای عزیز... ببخشید خواننده عزیز... |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:34 |
انگار
این بهمن سیاه با تمامی برفهای عالم هم سپید نمی شود... |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 20:58 |
-----------
دلم خیلی گرفت وقتی باخبر شدم یه استعداد بی تکرار دیگه رفت وشاید اون لحظه که این اتفاق افتاد، لابد باز خدا بود که خواست گلی رو بچینه چون دید که زمین دیگه قدر حضورشو نمیدونه... احمد آقالو با اون صدای گرم و اون اجراهای زیباش برای همیشه تئاتر ایران را در حسرت حضورهای بعدی خودش گذاشت تا هر از گاهی کارگردانی آهی بکشه که : کاش بود و این نقشو اون برام اجرا میکرد... بدون تعارف ، ما ایرانیها که همیشه خودمون رو به مرده پرستی محکوم کردیم حتی بین مرده هامون هم تفاوت قائلیم. تلویزیون ملی ما که یه رسانه همگانیه مرگ یکیو با بیشتر از هزارتا میان برنامه و ویژه برنامه چپ و راست اعلام میکنه و در مورد یکی دیگه به یادش بخیری کوتاه و لیست کردن آثارش قناعت میکنه،چرا؟! اگه ورزشکاری بخواد بره خال گوشتی کنار بینیشو ورداره رسانه ها اعلام میکنن اما تا امروز بودند هنرمندان و فرهیختگانی از کشورمون که در بدترین شرایط و کاملا فراموش شده ازاین دنیا رفتن . به هرحال مهم اینه که به قول قدیمیها: قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری... نمیخواستم سفر ابدی هنرمند ارزشمندی مثل احمد آقالو فرصت گفتن اینارو ایجاد کنه ازش معذرت میخوام... و بابت تمام روزهای تئاتری بعد ازاین بدون آقالو متاسفم. به هرحال اون دینش رو به هنر و ارزشهای انسانی ادا کرد و این بازماندگان این قافله هستن که باید جای خالیش رو صبور باشن. یادش بخیر... |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 20:16 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
شهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پيوندها
شبهای روشنFOREVER AUTUMN Strangers In The Night کلمآتش سینما زندگی است فانوس خیال احمد شاملو حسین پناهی آلاچیق عشق صادق هدایت فریدون مشیری سینمای خودمونی روز موقت ALL THAT I BLEED سروده های شهرام معقول خط خطی میکنم،پس هستم نصیر رضایی نژاد هنر از دریچه ای دیگر کامران نجف زاده محمد قائدی توهم فانتزی هفت وادی شعر انجمن مجازی شعر ایران oldpilot محمد صادقی پرنیان شهرسوخته کوه پاک کلاردشت قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |